دخترمهتاب

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۵ دی ۹۵، ۲۰:۲۴ - علیرضا امیدیان نسب
    عالی بود
  • ۸ دی ۹۵، ۱۳:۱۸ - ببر بنگال
    سپاس.
  • ۸ دی ۹۵، ۱۲:۳۱ - علیرضا امیدیان نسب
    :(((
پیوندها

۱۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۴۴
دخترمهتاب ...

حس خوب زندگی یعنی من باشم پیش تو....

چادر مشکی خود را "ست" کنم با ریش تو....


۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۲ ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۳۶
دخترمهتاب ...


 یه پسر مذهبی باید

 

 یه پسر مذهبی باید به حضرت زهرا بگه مادر

 یه پسر مذهبی باید مداحی بلد باشه

 یه پسر مذهبی باید بده ریشش رو خانومش مرتب کنه

 یه پسر مذهبی باید وقت و بی وقت به زنش بگه "خانومی میدونی چقدر دوست دارم؟"

 یه پسر مذهبی باید اسم زنش تو گوشیش باشه خانومم

 یه پسر مذهبی باید وقتی خانومش داره غر میزنه بشینه و فقط نگاهش کنه...

 دفاع نکنه...چیزی نگه فقط نگاهش کنه...

 اخرشم با یه لبخند بگه حالا اماده شو ببرمت بیرون از دلت دربیارم...

    

                    

 


.

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۳ ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۱۱
دخترمهتاب ...

مینویسم ازعشق بین زوج های مذهبی....

مینویسم از محبت هایی که اساسش عشق به خداست...

غفلت از من بچه مذهبی هست ...که نگذاشتم دیده شوم....

کسی عشق های آسمانی ما را ندیده....

مینویسم تا بدانند عشق اصلی مال ما بچه مذهبی هاست ..

نه آن عشق های پوچ خیابانی....

Image result for عکس عاشقانه مذهبی



۱۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۴۶
دخترمهتاب ...


 کـــــاش؛


  کـــســــی یــــاد مـــعــلـــمهـایـمــان مـیداد...


  اول مـهـری


  شـغــل پـدرهـا را نـپــرسـنـد؛


  وقـتـی هـنـوز احـتـرام بـه هـمـه‌ ی شـغـلهـا را؛


  و افتخـار بـه همه ی پـدرها را ،یاد دانش آموزانشان ندادهاند!


  حـالا قصه ی چشمان یـتـیـمی که نـم می خـورد، بـمانـد...

۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۰۸
دخترمهتاب ...

خوشبختی گاهی،
آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش،
که حسش نمیکنیم،
چایی که مادر برایمان میریخت و میخوردیم ، خوشبختی بود،
دستهای بزرگ و زبر بابا را گرفتن،
خوشبختی بود،
خنده های کودکیهامان،
شیطنت ها،
آهنگ های نوجووانیمان،
خوشبختی بود،
اما ، ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم،
چای را به غر غر خوردیم که کمرنگ یا پر رنگ است، سرد یا داغ است،
زور زدیم تا دستمان را از دست بابا جدا کنیم و آسوده بدویم،
گفتند ساکت، مردم خوابیده اند و ما، غر غر کردیم و توپمان را محکمتر به دیوار کوبیدیم، خوشبختی را ندیدیم یا، نخواستیم ببینیم شاید، اما، حالا،
رفیق جانم، هر‌کجا که هستی، هر چند ساله که هستی،
با تمام گرفتاریهای تمام نشدنی که همه مان داریم،
فردا را ، قدر بدان،
خوشبختی های کوچکت را بشناس و بفهم و باور کن
برای بوییدن دامان مادرت که هنوز داریش، برای بوسیدن دست پدرت که هنوز نمیلرزد، هنوز هست،
بهانه کن برای به آغوش کشیدن یک دوست، برای تقدیم یک شاخه گل به همسرت،
رفیق جانم، خوشبختی ها مانا نیستند،
اما، میشود تا هستند زندگیشان کرد، نفسشان کشید...

یادمان باشد بزرگترین خوشبختی "عشق "است


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۱۰
دخترمهتاب ...

مادر یعنی زندگی ،
مادر یعنی عشق ،
مادر یعنی مهر ،
مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکت  ، اشک میریزه ،
با خنده هات می خنده ،
مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر لبخندت ، زندگی میکنه ،
مادر یعنی اون فرشته ای که موهاش سفید میشه برای بزرگ کردنت و به تو میگه ؛ پیر بشی مادر ، درد و بلات به جونم...
مادر یعنی اون فرشته ای که صبح که خوابی آروم میز صبحونه رو میچینه تا وقتی بلند شدی زندگی رو لمس کنی ،
مادر یعنی اون فرشته ای که شبایی که غم داری یا مریضی تا صب بالا سرت می شینه و نگرانه ،
مادر یعنی اون فرشته ای ، که وقتی موقع کار میگی خسته شدم ، با اینکه پاهاش درد میکنه میگه تو بشین مادر من انجام میدم ،
مادر یعنی اون فرشته ای که هیچ وقت باور نمیکنی مرض بشه یا پیر بشه ، چون همیشه و توی هر حالتی به روت لبخند میزنه ،
مادر یعنی اون فرشته ای که طاقت دیدن اشکاش رو نداری ...
مادر یعنی همه زندگی ...


۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۱۴
دخترمهتاب ...

بهش برسونید زووود بیاااد

دگه طاقت ندارم دوریشووو

۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۵۴
دخترمهتاب ...

۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۸
دخترمهتاب ...

۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۳۰
دخترمهتاب ...